تبليغاتX
دفتــــــر عشــــــــق

 فریاد...

مشت می کوبم بر در !

پنجه می سایم بر پنجره ها !

من دچار خفقانم، خفقان !

من به تنگ آمده ام از همه چیز ...

بگذارید هواری بزنم 

 ای ...

با شما هستم !

این درها را باز کنید

من به دنبال فضایی می گردم

لب بامی،

سر کوهی، دل صحرایی

که در آنجا نفسی تازه کنم

آه ...

می خواهم فریاد بلندی بکشم

که صدایم به شما هم برسد

من به فریاد همانند کسی

که نیازی به تنفس دارد ،

مشت می کوبد بر در ! 

پنجه می ساید بر پنجره ها !

محتاجم ...

من هوارم را سر خواهم داد

چاره درد مرا باید این داد کند

از شما خفتهء چند

چه کسی می آید با من فریاد کند ؟؟؟

...

(فریدون مشیری)

 

پایه ای واسه داد کشیدن ؟؟؟

فریاد تو از چی و از کیه ؟؟؟

اگه توام  دلت با حال و هوای دل  ما میخونه و مدتیه دلت

از خیلی چیزا گرفته و  بهونه میگیره  میتونی اینجا آرومش کنی و  

با صدای گرفته من هم

صدا بشی رفیق...

حال فریاد کشیدن داری؟؟؟

پس یا علی...

+ نوشته شده توسط سعیـــد شــادرخ در چهارشنبه 28 مهر1389 و ساعت 20:32 |
 

خداوندا نمی دانم
در این دنیای وانفسا
كدامین تكیه گه را تكیه گاه خویشتن سازم
نمیدانم
نمی دانم خداوندا.
در این وادی كه عالم سر خوش است و دلخوش است و جای خوش دارد.
كدامین حالت و حال و دل عالم نصیب خویشتن سازم
نمی دانم خداوندا
به جان لاله های پاك و والایت نمی دانم
دگر سیرم خداوندا.
دگر گیجم خداوندا
خداوندا تو راهم ده.
پناهم ده .
امیدم ده خداوندا .
كه دیگر نا امیدم من و میدانم كه نومیدی ز درگاهت گناهی بس ستمبار است و لیكن من نمیدانم
دگر پایان پایانم.
همیشه بغض پنهانی گلویم را حسابی در نظر دارد و می دانم كه آخر بغض پنهانم مرا بی جان و تن سازد.
چرا پنهان كنم در دل؟
چرا با كس نمی گویم؟
چرا با من نمی گویند یاران رمز رهگشایی را؟
همه یاران به فكر خویش و در خویشند. گهی پشت و گهی پیشند
ولی در انزوای این دل تنها . چرا یاری ندارم من . كه دردم را فرو ریزد
دگر هنگامه ی تركیدن این درد پنهان است
خداوندا نمی دانم
نمی دانم
و نتوانم به كــس گویم
فقط می سوزم و می سازم و با درد پنهانی بسی من خون دل دارم. دلی بی آب و گل دارم
به پو چی ها رسیدم من
به بی دردی رسیدم من
به این دوران نامردی رسیدم من
نمیدانم
نمی گویم
نمی جویم نمی پرسم
نمی گویند
نمی جوند
جوابی را نمی دانم
سوالی را نمی پرسند و از غمها نمی گویند
چرا من غرق در هیچم؟
چرا بیگانه از خویشم؟
خداوندا رهایی ده
كلام آشنایی ده
خدایا آشنایم ده
خداوندا پناهم ده
امیدم ده
خدایا یا بتركان این غم دل را
و یا در هم شكن این سد راهم را
كه دیگر خسته از خویشم
كه دیگر بی پس و پیشم
فقط از ترس تنهایی
هر از گاهی چو درویشم
و صوتی زیر لب دارم
وبا خود می كنم نجوای پنهانی
كه شاید گیرم آرامش
ولی آن هم علاجی نیست
و درمانم فقط درمان بی دردیست
و آن هم دست پاك ذات پاكت را نیازی جاودانش هست...

 

+ نوشته شده توسط سعیـــد شــادرخ در چهارشنبه 20 مرداد1389 و ساعت 15:15 |
این دفعه دیگه جای گل رز و.... اینا..... پیشیــه

 

این بار یه طرح از یه پیشی خوشـــــگل و نـــازو مامانی کشیــــــدم واسه

همه اونایی که مثل من عاشق پیشی های شیطونو ملوسن...

ببین چه خودشو گرفته!!! ناقلا چه ژستیم گرفته واسه خودش

شما هم مثل من پیشی ها رو دوست دارین یا نه؟؟؟

این گربه ملوس منو چطور؟؟؟

امیدوارم خوشتون بیاد... 

صاحبنظران...  نــظرتـون چیـه؟؟؟

+ نوشته شده توسط سعیـــد شــادرخ در پنجشنبه 28 آبان1388 و ساعت 19:2 |

زبانم بسته است

عشق تو به تارو پود جانم بسته است

بی  رو ی تو درهای جهانم بسته ا ست

از دست تو خواهم که برآرم فریاد

در پیش نگاه تو زبانم بسته است...

 

راز

آب از دیار دریا
با مهر مادرانه
اهنگ خاک می کرد
برگرد خاک می گشت
گرد ملال او را
از چهره پاک می کرد
از خاکیان ندانم 
 ساحل به او چه می گفت
کان موج نازپرورد
سر را به سنگ می زد
خود را هلاک می کرد...

(فریدون مشیری)

 

 

+ نوشته شده توسط سعیـــد شــادرخ در شنبه 23 آبان1388 و ساعت 1:10 |
 

 

گل من بنشین

چون فصل بهار آمد با من به چمن بنشین
دامن مکش از دستم بنشین گل من بنشین
خوش خویی و گلرویی مهتاب سمن بویی
 تا دل ببری از گل ای غنچه دهن بنشین 
 تو ماه منی یارا تا خیره کنی ما را 
 مریخ و ثریا را بر زلف بزن بنشین
بنشین که صفا داری گیسوی رها داری
 گر مهر به ما داری چون مه به چمن بنشین
گردیم سمندت را صیدیم کمندت را
گیسوی بلندت را بر شانه فکن بنشین
ای گلرخ گلدامن پرهیز کن از دشمن
چون دوست شدی با من بر دیده ی من بنشین
 ماه چمنی جانا چون یاسمنی جانا
سیمینه تنی جانا در پیش سمن بنشین 
 در پای تو چون خاکم نه خاک که خاشکم
بنگر دل غمناکم آن را مشکن بنشین
من عاشق دلتنگم خوارم چون گل سنگم 
 بر گونه ی بی رنگم یک بوسه زن و بنشین
تو عطر وطن داری دانم غم من داری
گر شور سخن داری با ما به سخن بنشین...
(مهدی سهیلی)  

+ نوشته شده توسط سعیـــد شــادرخ در دوشنبه 4 آبان1388 و ساعت 14:26 |

 

 

 

ماه

ماه از آن بالا خودی می نمایاند که هست هنوز.
همیشه آن بالا بوده است،
هر وقت که بالا را نگاه کردم.
همیشه آن بالا هست.
نگران نیست، نگاه می کند.
وامدار نیست، گوش می کند.
همیشه هست،
وقت شادی ها، وقت غر زدن ها،
روزهای عاشقی، روزهای مهربانی،
روزهای سفر، روزهای زندگی، روزهای مرگ.
روزهایی که حرفی بود برای زدن،
روزهایی که سکوتی بود برای شنیدن.
شاید که نشانی از هستی است،
یا که نماد عشق است.
شاید که خود زندگی است با تمام تنهایی اش.
هر چه هست،
ماه من بوده همیشه،
ماه من است.
نگاهش کنید، شاید شما هم ماهی دارید آن بالا.
نگران نیست، نگاه می کند.
وامدار نیست، گوش می کند...

(آژند اندازه گر)

 

 

قصّه ی مرگ عشق

خدایا دوستت دارم
چرا که تو آموزگار اول عشق در من بودی
آری تو بودی که به من ، پیکی از گوهر عشق را نوشاندی
و خودت بودی که ، معشوق را در وجودم پروراندی
و امّا…!
من چه گویم در برت؟
من نگویم… تو خود دانی که در عشقم نباشد هیچ رنگی و ریایی
بسی سخت است…
بسی سخت است نالیدن ز معشوق
" در زمانی که وفا قصّه ی برف به تابستان است
و صداقت گل نایابی
با چه کس باید گفت : با تو انسانم و خوشبخت ترین؟ "
خدایا ...!
اعترافی می کنم در محضرت...
عشق را تنها تو می دانی و بس
آه...!
عشق کو ؟
عاشق کجاست ؟
معشوق کیست ؟
آنکه دارد ادعای عاشقی ،
خود نداند عاشق آن نیست که کند شیدایی
خود نداند عاشق آن نیست که کند سودایی
او نداند که در این زمانه ی بی عشقی ...
عشق یک حس غریبیست که قدرش را نداند هیچکس
عاشقی در عهد ما بازی شده
ای خداوند رحیم
عاشقی نزد تو می ماند ...
تا ابد...
تا به کی این درد در دلها بماند؟
تا ابد ؟...


(احسان ضامنی)  

 

 

 

عشق الهی

خدایا چنان عاشقم کن مرا
که از زجر این بند گردم رها
و از اشتیاق وصال و لقا
من از خویشتن هم بگردم جدا
چنان صیقلی ده دلم را خدا
که چشم دل از آن بگیرد جلا
به هر دم برآید ز جانم ندا
خدایا خدایا خدایا خدا
دمی بر نیاسایم از دوریت
نباشم از این درد یک دم جدا
گر ابلیس قسم خورده گمره کند
چنان عزتم ده که نآید روا
به وقت خوشیهای کاذب مرا
مصونم بدار از بد و از خطا
من از این خوشی نیست هیچم رضا
که فردوس باشد مرا جایگاه
کسی کاو شود عاشقت ای خدا
به ساز نی ام او شود هم نوا
کجا یابد او چون تویی ای خدا؟
که در عشق او ناید هیچ انقضا؟
چنین چند گفتم از عشق خدا
وگر صخره باشد بیاید صدا
دریغا که آدم خورد این نمک
ولی بشکند توبه ها ای بسا...

(احسان ضامنی)



مناجات عشق

بار الها...
تخم عشق را در دل جانان بکار
عاشقان را با خودت مأنوس ساز
درد دوری از دل دلدادگان بیرون بساز
عشق را سامان بده...
عشق را از نو بساز...

(احسان ضامنی)

+ نوشته شده توسط سعیـــد شــادرخ در جمعه 24 مهر1388 و ساعت 16:0 |

 

 

من میروم...

(شعر نو)(احسان ضامنی)

یاد دارم هر زمان با دوریت یارای پیکارم نبود
چشمها می بستم
در خیالم با دو بال خویشتن
سوی تو پر میزدم
اوج پرواز خیالم بی افق بود
مرزهای بسته ی هفت آسمان را می گشود
کاش میدانستی
چشم من از باز بودن خسته بود
کاش می دانستی
من به چشم بسته از آن آسمانها می گذشتم
تا بدانجا می رسیدم
کز خودم چیزی نبود
هر چه هم بود از تو بود
در من این حال غریب
لحظه لحظه اوج و شدت میگرفت
روزها و هفته ها و ماه ها
راستی انگار
وقت و لحظه معنی خود را نداشت
در من امید نگاه عاشقانه اوج می یافت
آه اما در خیال خام خود بودم...
و نمی دانستم
دست تقدیر برایم چه نوشت!
قبل از آن که صید صیادم شوم او صید شد
و از آن روز دگر
غصه ی آن عشق نافرجام در من مانده است
و از آن لحظه فقط
اشکها یار و وفادار من اند
درک من از عشق این شد
که اگر
خاطرت با رفتنم آسوده است
من میروم...

 

برای دیدن عکس بعدی به ادامه مطلب بروید... 

 

من بهاران را نخواهم .. من بهاری چون تو دارم

(احسان ضامنی)

من بهاران را نخواهم
من بهاری چون تو دارم
پهنه ی دشتی ز وحشی لاله ی پر خون نخواهم
من گلی همچون تو دارم
اشتیاق وصل را با دیگری هرگز نخواهم
چونکه امید تو دارم
چشم شهلای پر از افسون نخواهم
بلکه خود افسونگری همچون تو دارم
خنجری آغشته با خون را چه خواهم؟
چونکه ابروی تو دارم
من خروش آبشاران را نخواهم
چون که گیسوی تو دارم
آسمانی پر ستاره را نخواهم
چونکه مه روی تو دارم
من بهاران را نخواهم
من بهاری چون تو دارم...

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط سعیـــد شــادرخ در جمعه 17 مهر1388 و ساعت 15:30 |

 گل من گریه مگن...

گل من گریه مکن
که در آینه ی اشک تو غم من پیداست
قطره ی اشک تو داند که غم من دریاست
گل من گریه مکن
سخن از اشک مخواه
 که سکوتت گویاست
از نگه کردنت احوال تو را می دانم
دل غربت زده ات
بی نوایی تنهاست
من و تو می دانیم
چه غمی در دل ماست
 گل من گریه مکن
اشک تو صاعقه است
تو به هر شعله ی چشمان ترم می سوزی
بیش از این گریه مکن
که بدین غمزدگی بیشترم می سوزی
من چو مرغ قفسم
تو در این کنج قفس بال و پرم می سوزی
گل من گریه مکن
 که در آیینه ی اشک تو غم من پیداست
فطره ی اشک تو داند که غم من دریاست
دل به امید ببند
نا امیدی کفرست
چشم ما بر فرداست
ز تبسم مگریز
دَُر دندان تو در غنچه ی لب ها زیباست
گل من گریه مکن...

(مهدی سهیلی)

 

 

 

 

 این عکس بازم یکی از کارای خودمه، خوشحال میشم نظرتونو دربارش بدونم. دوستان صاحبنظرم بهره مندم

کنین.

 

 اولین غم من آخرین نگاه تو بود...

چه شامها که چراغم فروغ ماه تو بود
پناهگاه شبم گیسوی سیاه تو بود
اگر به عشق تو دیوانگی گناه منست
ز من رمیدن و بیگانگی گناه تو بود
دلم به مهر تو یکدم غم زمانه نداشت
 که این پرنده ی خوش نغمه در پناه تو بود
عنایتی که دلم را همیشه خوش می داشت
 اگر نهان نکنی لطف گاهگاه تو بود
بلور اشک به چشمم شکست وقت وداع
که اولین غم من آخرین نگاه تو بود

(مهدی سهیلی)


 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط سعیـــد شــادرخ در جمعه 10 مهر1388 و ساعت 6:40 |

 

               عید رمضان آمدو ماه رمضان رفت

                             صد شکر که این آمدو...

                                       صد حیف که آن رفت... 

  

 

            

          عيد صيام آمد و ماه صيام رفت 
          لطف تمام آمد و فيض تمام رفت

 
         شد عيد فطر و لطف خدا باز تازه شد

           گرد غم گناه ز جان عوام رفت

 

      

 بگذشت مه روزه و عید آمد و عید آمد
بگذشت شب هجران معشوق پدید آمد

آن صبح چو صادق شد عذرای تو وامق شد
معشوق تو عاشق شد شیخ تو مرید آمد

بس توبه شایسته بر سنگ تو بشكسته
بس زاهد و بس عابد كو خرقه درید آمد

باغ از دی نامحرم سه ماه نمی‌زدم دم
بر بوی بهار تو از غیب دمید آمد

 

عاشقان،عیدتان،مبارکباد...
 

+ نوشته شده توسط سعیـــد شــادرخ در یکشنبه 29 شهریور1388 و ساعت 6:30 |
 

 هنگامه وداع است...  

 

چه لذتی داشت آمدن رمضان... 

 و چه دردیست رفتنش...   

دور نیست که عذرهایمان را پذیرفته باشد...

                                 

 

امشب تمام آینه ها را صدا کنید... 

گاه اجابت است ضریحی بنا کنید...

ای دوستان آبرومند نزد حق... 

با آن دل عاشق برایم دعا کنید...

                                 

 خداوندا...   

ماه رمضان به پایان رسید،نزدیکان و دوستانم 

را که ذخیره های لطف تو در عالمند

 به برکت دعاها و نیایش های این ماه عزیز 

 مشمول الطاف و نعمات بی پایان خود قرار ده

                    آمین یا رب العالمین...     

       

                                         

+ نوشته شده توسط سعیـــد شــادرخ در دوشنبه 23 شهریور1388 و ساعت 22:41 |
 

سلام.یه چند وقتی نبودیم...!!!

ولی حالا میخوام با تقدیم این گلها به شما عزیزان و دوستان قدیم و جدید خوش آمد بگم.

این تصویر به قلم خودم طراحی شده که از این پس سعی دارم بیشتر از طراحی هام تو  وبلاگ استفاده کنم.

امیدوارم که خوشتون بیاد

+ نوشته شده توسط سعیـــد شــادرخ در شنبه 14 شهریور1388 و ساعت 17:48 |

 

"غریبانه"

امشب اگر از یاد نبرم یاد یادگارها را از دل می برم

مهر مهرگان را. امشب روحم را به وادی دیوانگی و

مستانگی نسترن می برم به نگاه غمگین شقایق و چهرهء

متبسم دریا. امشب بی قراری هایم با قلم همگام و همدم

شده اند تا بنگارند قصه ء سردرگمی ام را.امشب امواج تنهایی

در دریای دلم غوغا به پا می کنند و خود را به ساحل قلبم می رسانند.

+ نوشته شده توسط سعیـــد شــادرخ در دوشنبه 26 فروردین1387 و ساعت 1:36 |

 

 گل خشکیده

بر نگه سرد من به گرمی خورشید

می نگرد هر زمان دو چشم سیاهت

 

تشنه ی این چشمه ام ، چه سود ، خدا را 

شبنم جان مرا نه تاب نگاهت.

  

جز گل خشکیده ای و برق نگاهی 

از تو در این گوشه یادگار ندارم

 

زان شب غمگین که از کنار تو رفتم 

یک نفس از دست غم قرار ندارم

  

ای گل زیبا ، بهای هستی من بود 

گر گل خشکیده ای ز کوی تو بردم

 

گوشه ای تنها ، چه اشک ها که فشاندم 

وان گل خشکیده را به سینه فشردم.

  

آن گل خشکیده ، شرح حال دلم بود 

از دل پر درد خویش با تو چه گویم؟

 

جز بتو ، از سوز عشق با که بنالم

جز ز تو، درمان درد ، از که بجویم؟

  

من ، دگر آن نیستم ، بخویش مخوانم

من گل خشکیده ام ، بهیچ نیرزم

 

عشق فریبم دهد که مهر ببندم 

مرگ نهیبم زند که عشق نورزم!

  

پای امید دلم اگر چه شکسته است 

دست تمنای جان همیشه دراز است.

 

تا نفسی می کشم ز سینه ی پر درد 

چشم خدا بین من ، به روی تو باز است.

 

(فریدون مشیری)

 

+ نوشته شده توسط سعیـــد شــادرخ در دوشنبه 19 فروردین1387 و ساعت 4:11 |

 

«خاطرات»

 

شعرم نگفتنی شد فصلی که رفته بودی

 

من ماندم و غروبی در غربت کبودی

 

گفتی می آیی اما رفتی و برنگشتی

 

از آسمان چشمم دیدم که پر گشودی

 

رنگ غروب دارد بعض سکوت سردم

 

ای مهربان تو هرگز نامهربان نبودی

 

در شهر چشمهایم جایت همیشه خالیست

 

رفتی و صد قصیده با رفتنت سرودی

 

بر روی خاطراتم امروز می نویسم

 

یادش به خیر جانا آن روزها که بودی

 

+ نوشته شده توسط سعیـــد شــادرخ در دوشنبه 12 فروردین1387 و ساعت 0:39 |
 

 

+ نوشته شده توسط سعیـــد شــادرخ در یکشنبه 11 فروردین1387 و ساعت 14:36 |


Powered By
BLOGFA.COM